خيلي وقته نبودم.چه خبر.يادتونه گفتم كنكور فوق دارم.امسال قبول شدم.عمران ژئوتكنيك دانشگاه تهران مركز.تا الانش خبر خوب بود ولي من با دختري يه مدت دوست بودم.رابطمونم بد نبود.كم كم بهش وابسته شده بودم.ولي شب 29 شهريور 87(شب 19 رضان) رفت.چه راحت.مگه نه.تو تصادف جاده شمال.اين همون خدايي كه عاشقشم.دختري كه ليسانس بود خوشگل بود آزارش به هيچ كس نميرسيد بايد بره اونوقت هر چي دختر ... بايد تا آخر عمرش باشه تازه خوشبختم ميشن اين جور آدما.نميدونم واقعا نميدونم حكمت اين كار خدا چيه.زندگي مگه عسقيه از هر كي خوشش مياد باشه از هر كي كه حال نميكنه بكشه.راحت.حوصله داري.يكي به من بگه دختره 22 ساله آرزو نداره عشق نداره نميخواد زدگي كنه.چي كار بايد بكنيم كه همين الان سقف نياد رو سرمون بميريم.نماز،روزه،گناه نكردن....
جواب نه.چون اين دختر تمام اين وظايفو انجام ميداد ولي خدا باهاش حال نكرد.كشتش.حالا تقصير كيه؟عدالت اينه؟من نميخوام نميخوام نميخوام
ديگه نميتونم بنويسم.ببخشين ناراحتتون كردم.قدر چيزايي رو كه دارين بدونين.چون شايد بي دليل از دست برن.خيلي بي دليل
