خيلي احساس تنهايی دارم ٬ نمي دونم براي چي.يه كم سردرگمم٬ نمي دونم براي نتيجه كنكوره يا... كاشكي با يه كدومتون حرف مي زدم.قبل اينكه جواب بياد٬ هميشه كه با نيرويي تو جسمم صحبت مي كردم٬مي گفت حتمآ قبولي ٬ ولي چرا نشدم.موقعه ايكه شماره داوطلبي رو نوشتم قلبم تاپ تاپ مي زد٬ اما مطمئن بودم كه قبول ميشم٬ ولي نشدم.مي دونين چرا؟؟؟كمي از اون نيرو دارم نااميد ميشم.فكر كن چند ماه يه نيرويي مثل خدا هر روز بهت بگه غصه نخور٬ ناراحت نباش٬ چون ارشد قبول مي شي٬ولي جوابي نگيري.شما جاي من بوديد چي كار مي كرديد؟بگيد ديگه؟دوباره به اون اطمينان مي كرديد؟بي خيالش مي شديد؟يا بيشتر بهش نزديك مي شديد؟شايد زيادي سخت مي گيرم.اما بدونين مغزم از اين سوالا پره پره پره.نمي دونم چي كار كنم.دوباره درس بخونم يا براي سربازي اماده بشم يا اصلآ ارشد بي خيال شم.مي گم يه وقت فكر نكونين طرف چقدر خر خونه؟معدل ليسانسم حدوده ۱۴ شده.ولي يهويي هواي ارشد اومد تو كلم وبيرون نميره.شماها چطور؟سرتون درد گرفت از درددل من؟كم كم عادت مي كنين.من كلآ ادم احساسي هستم.يعني به كاراي كوچيك بيشتر از بزرگ به چشمم مياد.براي همين ...
+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 0:27  توسط امین
|